پايان يک عشق
چون زمان شاد کامي ها رسيد
مي رويد اي درد ها از ياد من
ديگر از هجراني چشماني سياه
گوش شب ها نشنود فرياد من
بحر شد آرام و طو فان ها نشست
بر لبم لبخند شادي نقش بست
وچه شب هايي که با ياد مهي
گفتگو با ماه و پروين داشتم
نيمه شب ها در دل مهتاب ها
چشم بر اشکي به بالين داشتن
شاهد بيداريم مهتاب بود
چشم من تا صبح دور از خواب بود
با زبان حال مي گفتم به ماه
از چه رو در کار آزار مني
پيش چشم وهم من نيمه شب
بوسه زن بر چهره ي يار مني
ديگرم در جان غمگين تاب نيست
آرزوي ديدن مهتاب نيست
داد هجران جاي خود را بر وصال
با وصالم سينه اي پر سوز نيست
چون زمان نامرادي ها گذشت
در سر من عشق شعر آموز نيست
رفت ايامي که از بيم و اميد
طفل اشکم بر رخ من مي دويد
سينه چشم و دلم از ياد برد
ناله ها و اشک ها وآه ها
در شب هجران نگريم تا سحر
هفته ها و سال ها وماه ها
دفتر بي تابيم را باد برد
ياد بود هجر را از ياد برد
خوش دلم کز سوز جان فرساي تب
نيمه هاي شب نمي سوزد تنم
بر دل تا بگويم کيست؟کيست؟
يک جهان مهنت نمي گويد :منم
چون وصال آمد غمش از دل گريخت
آن بسو بشکست و آن پيمانه ريخت
حال اگر کوبد در دل را غمي
گويمش:جز عيش در اين خانه نيست
جاي ديگر خيمه ي خود را بکوب
خانه است اين کلبه ويرانه نيست
دور شو اي غول وحشي دور شو
من به اميدم رسيدم کور شو
ديگر ايام فراغ يار را
با وصالش پشت سر بگذاشتم
ديده بيدار و بانگ وناله را
بهر مر غان سحر بگذاشتم
رشته ي دل ها به هم پيوسته شد
دفتر ايام هجران بسته شد
(
مهدي سهيلي)
