
گاهی آن قدر دلت می گیرد که جز گریستن راهی نداری،
نه فریاد رسی که کس بی کسیت گرددنه هم نفسی که محرم تنهاییت شود.
گویی خدا هم به فریاد دل تو نمی رسد!تنها و غریب به کنجی می نشینی
هی اشک می ریزی هی آه می کشی
آه چه تماشا دارد آموی دو چشمانت وقتی که دلت طوفانیست
آه چه زیباست نرگسان وحشیت وقتی که عشق را بهانه می کنی

و چشم به راهش می نشینی
که:تو را من چشم در راهم شباهنگام،که می گیرند
در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
از اعماق سینه ات آهی می کشی
خودت می مانی و باران اشکی که بر سینه ی دریاییت می نشیند
حس غریبی است که صدایت می کند:
باید امشب چمدانی را که به اندازه ی تنهایی تو جا دارد برداری
و به سمتی بروی که درختان حماسی پیداست
سمت جغرافیای عشق،سمت ابدیت،سمت بودن،
سمت بودن برای سرودن و سرودن برای بودن
سمتی که عشق خانه دارد،بودن خانه دارد،
سرودن خانه داردو آزادی خانه دارد و به سمتی که
جریان دارد ماه،جریان دارد طیف،سنگ از پشت نمازت پیداست
تنها و بی پناه،دور از همه کس،دور از همه جا
به قاب عکسی که در مقابل دیدگانت نشسته است خیره می شوی،
نستعلیق واژگان را هجی می کنی و می خوانی
بحریست بحر عشق که هیچش کناره نیست آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست
او را به چشم پاک توان دید چون هلال هر دیده جای جلوه ی آن ماه پاره نیست
به خود می ایی و نرم نرمک پای بر رکاب آن سمند راهوار خویش می گذاری ودر پس کوچه های تنهایی
خویش جولان می دهی
می تازی و می تازی،تا بدان جا که حیثیت بوداییت،قداست اهوراییت،و دم مسیحاییت صدایت می کند
سَل المصانع رکباً تُهیمُ فی الفَواتی تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی؟
شبم به روی تو روز است و دیده ام به تو روشن و اِنهَجَرتَ سواءً عشیتی و غَداتی
همین که از رفتن می مانی و از خواندن دست می کشی، الهام نازنینی از سوی طبع لطیف سرازیر می
شود و می گوید
بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب
که باغ ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان دوباره بخوان تا کبوتران سپید
به آشیانه ی خونین دوباره بر گردند
ز خشکسال چه ترسی؟که سد بسی بستند
نه در برابر آب
که در برابرنور
و در برابر آواز ودر رابر شور
تو خامشی که بخواند؟
تو می روی که بماند؟
که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند؟
زمین تهی است ز رندان
همین تویی تنها
که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان
حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی
احمد سبحانی
