تبليغاتX
لبخند بهانه ای برای زنده ماندن

لبخند بهانه ای برای زنده ماندن

لحظه هایت سرشار از این بهانه ها

 

گاهی وقتها بعضی دلا خیلی زود گول می خورند

فرق عشق و هوس رو نمی فهمند

تا به خودشون میاند می بینند تنها ی تنها شدند

با یه عالمه خاطره که دروغی بیش نبود

 

مردي در چهارچوب عشق به وسعت غير قابل تصوري نامرد بود

براي اثبات نامردي او همين بس که تنها

در مقابل قلب عاشق و فريب خورده ي يک دختر

احساس کرد که مرد است .


اما تا هنگامي که قلب دختر تسليم نشده بود

پست تر و سمج تر از يک سگ ولگرد ، عاجز و


تو سري خورده تر از يک اسير، گداتر از همه ي گدايان

خياباني پوزه بر خاک، دست تمنا به


پيش گدايي عشق مي کرد


اما تا خاطرش در تسليم قلب دختر راحت شد

يکباره يادش افتاد که خدا مردش افريده

و انوقت کمال
مردانگي را در شکنجه دادن و به زنجير کشيدن

قلب يک دختر اسير ، يعني در بي نهايت نامردي
جستجو کرد

 

ديگه همه چي تعطيل

عشق و عاشقي همه تعطيل

بهش بگيد ديگه دوستش ندارم

ديگه ازش خوشم نمياد

بهش بگيد سگ ولگرد تو ديگه مال خودتي

بهش بگيد اون چشاي سگي اش خيلي حيض اند

ولگردي ارزوني ات

هر جا خواستي بگرد

با هر کي خواستي بگرد

گفتن از سگ ولگرد تري

ولي من نادون فکر کردم

مثل سگ با وفايي

گفتم هر جا بر مي گردي

جا دوري نمي ري

مي گي نرفتي

اگرم رفته باشي ديگه مهم نيست

بگيد بره گم شه

بره به جهنم اصلا بره به بهشت

به درک ...............مهم نيست

بهت گفتم دوست دارم حرفم رو پس مي گيرم

حالا نوبت به تو

که بگي به جهنم

ولي بازم من مي گم ديگه برام مهم نيست

ديگه قلب من احتياجي به سگ نگهباني مثل تو نداره

گم شو اي ولگرد ترين

اگه دید گول خورید بی خیالش شید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 15:51  توسط نازنین دختر  | 

 

 

سلام من خودم اشعار مهدی سهیلی رو دوست دارم

امیدوارم شما هم خوشتون بیاد

 

 

 من درختي بودم

پاي تا سر همه سبز

همه سر سبز اميد

همه سرمست بهار

كه به هر شاخه ي من نغمه ي فروردين بود

و به امداد سبكپويه نسيمي ناگاه ـــ

برگ برگم همه را مشگر صحرا بودند

بزم ما رنگين بود

***

در شبان مهتاب

در دل حجله ي دشت ـــ

بوسه ميزد بلبم دختر ماه

مست ميكرد مرا نغمه ي رود

موج ميزد بدلم شوق گناه

***

دختر پاك نسيم

پاي تا سر همه لطف

با تني عطر آگين ـــ

بود هنگام سحر گرم هماغوشي من

ميشد از لذت آن كام، سرا پاي وجودم فرياد

بند بندم همه شوق ـــ

برگ برگم همه شاد.

***

واي،اندوه اندوه

آن درختم امروز

كه بصحراي وجود

دست يغماگر طوفان زمان

جامه ي سبز مرا غارت كرد

وآنچه مانده است براي تن من عريانيست

منم و تف زده دشتي كه كوير است كوير

نه در آن نغمه روديست نه آبادانيست

***

آن درختم،اما ــ

نيستم مست بهار

يا كه سر سبز اميد

ديگر اي دامن دشت

برگ برگ تن من،قاصد فروردين نيست

بزم مارنگين نيست

***

ديرگاهيست كه روشن نكند دختر ماه ــ

دشت تاريك مرا

همه جا خاموشي است

واي تاريكي و تنهائي،دردانگيز است

چه شد آن شور بهار؟

چه شد آن گرمي عشق؟

همه جا پائيز است

كوه تا كوه به گرد سر من اندوه است

دشت تا دشت به پيش نگهم نوميديست

سينه ام از غم بي عشقي و ي همنفسي لبريز است.

***

دختر پاك نسيمي كه هما غوشم بود

در دل دشت گريخت

برگهائي كه مرا برگ اميدي بودند ــ

دانه دانه همه ريخت

***

اينك اينك منم ودامن دشتي خاموش

اينك اينك منم و هيزم خشكي بي سود

شاخه هايم همه چون دست دعا سوي خداست

كاي خدا آتش سوزنده و ويرانگر تو

در همه دشت،كجاست؟

(مهدی سهیلی)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 20:18  توسط نازنین دختر  |