تبليغاتX
لبخند بهانه ای برای زنده ماندن

لبخند بهانه ای برای زنده ماندن

لحظه هایت سرشار از این بهانه ها

 

 

من تورا دوست دارم.تو ديگري را

و ديگري من را ........... و همه ما تنها هستيم  

 

 

****____*******__******__********__****

از گابريل گارسيا ماركز مي پرسند

اگه بخواي يه كتاب صد صفحه اي در مورد اميد بنويسي، چي مي نويسي؟

مي گه 99 صفحه رو خالي مي ذارم.

صفحه ي آخر سطر آخر مي نويسم

اميد آخرين چيزي است كه مي ميرد     

 

 

 

 

لبخند بهانه اي است براي زنده ماندن لحظه هايت سرشار از اين بهانه     

 

 

من نميگويم هرگز نبايد در نگاه اول عاشق شد

 اما اعتقاد دارم بايد برای بار دوم هم نگاه کرد

 

 

همه ي تاريكي هاي دنبا نمي تواند روشنايي يك شمع را خاموش كند

 

 

 

 

هرگز ريسمان اميد را رها مکن

وقتي احساس مي کني که ديگر تحمل نداري

جادوي اميد است که به تو نيرو مي دهد

اعتماد به نفس را هر گز از دست مده

تا آن زمان که باور داري توانايي،

مهارت شاد زيستن خود را به دست ديگري مده ،به آن چنگ بزن

آنگاه همواره در اختيارت خواهد بود

اين ثروت مادي نيست که پيروزي يا شکست را رغم مي زند

پيروزي و شکست در چگونگي احساس ما نهفته است

روا مدار که لحظه هاي ناخوشايند بر تو چيره گردند

صبور باش و بين که انها در گذرند

در ياري جوستن از ديگران ترديد مکن امروز يا فردا همه به آن نياز منديم

از عشق مگريز به سوي آن بشتاب

 

 

 

 

پروردگارا: *کمکم کن که به جاي تسلي خواهي..تسلي دهم

 و به جاي درک شدن درک کنم.

.زيرا که پيدا کردن در گرو گم شدن است

 و با بخشش ديگران خود بخشوده ميشويم

 و در مرگ حيات جاودان پيدا مي کنيم. آمين

 

 

روزی روزگاری اهالی یه دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا
کنند, در روز موعود همه مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند
و تنها یه پسر بچه با خودش چتر آورده بود
و این یعنی ایمان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 19:51  توسط نازنین دختر  | 

 





يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر کن

لحظه اي چند بر اين آب نظر کن

آب ايينه ي عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا که دلت با دگران است



تا فراموش کني چندي از اين شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هر گز نتوانم ،نتوانم

روز اول که دل من به تمناي تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي من نرميدم،نگسستم

باز گفتم:که تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ،نتوانم

 


.....بگريخت اشکي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و

اشک در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد که دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه کشيدم

نگسستم نرميدم

رفت در ظلمت و غم آن شب و شب هاي دگرم

نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبرهم

نکني ديگر از آن کوچه گذر هم

بي تو اما به چه حالي از آن کوچه گذشتم

.................

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 14:31  توسط نازنین دختر  |