تبليغاتX
لبخند بهانه ای برای زنده ماندن

لبخند بهانه ای برای زنده ماندن

لحظه هایت سرشار از این بهانه ها

 

 

 

سوال و جواب اعرابي از حضرت رسول اکرم

"بحارالانوار"

عرض کرد مي خواهم داناترين مردم باشم

حضرت فرمود از خدا بترس

عرض کرد ميخواهم از خاصان درگاه خدا باشم

حضرت فرمود شب و روز قرآن بخوان

عرض کرد ميخواهم هميشه دل من روشن باشد

حضرت فرمود که مرگ را فراموش مکن

عرض کرد ميخواهم هميشه در رحمت حق باشم

حضرت فرمود با خلق خدا نيکي کن

عرض کرد مي خواهماز دشمن به من آفتي نرسد

حضرت فرمود هميشه توکل به خدا کن

عرض کرد ميخواهم در چشم مردم خوار نباشم

حضرت فرمود پرهيزکار باش

عرض کرد ميخواهم عمر من طولاني باشد

حضرت فرمود صله ي رحم کن

عرض کرد مي خواهم روزي من وسيع شود

حضرت فرمود هميشه با وضو باش

عرض کرد ميخواهم با آتش دوزخ نسوزم

حضرت فرمود چشم و زبان خود را ببند

عرض کرد ميخواهم بدانم گناه به چه چيز ريخته ميشود

حضرت فرمود تضرع و توبه بحال بيچارگي

عرض کرد ميخواهم سنگين ترين مردم باشم

حضرت فرمود از کسي چيزي مخواه

عرض کرد ميخواهم پردهي عصمتم دريده نشود

حضرت فرمود پرده عصمت کسي را مدر

عرض کرد که ميخواهم گورم تنگ نباشد

حضرت فرمود مداومت کن بقرائت سوره ي تبارک

عرض کرد ميخواهم مال من بسيار شود

حضرت فرمود مداومت کن بقرائت سوره ي واقعه هر شب

عرض کرد ميخواهم ايمن باشم فرداي قيامت

حضرت فرمود ميان شام وخفتن بذکر خدا مشغول باش

عرض کرد ميخواهم خداي تعالي را در نماز حضور يابم

حضرت فرمود در وقت ساختن وضو بسيار دقت کن

عرض کرد ميخواهم از خاصان باشم

حضرت فرمد در کارها راستي و درستي پيشه کن

عرض کرد ميخواهم براي من عذاب قبر نباشد

حضرت فرمود جامه ي خود را پاک نگهدار

عرض کرد ميخواهم در نامه عمل گناه نباشد هميشه خير و خوبي باشد

حضرت فرمود با پدر و مادرنيکي کن

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 11:10  توسط نازنین دختر  | 

 

عشق نمی تواند مالک باشد...

عشق به دیگری آزادی می دهد

 عشق هدیه ای بلاشرط است

و ... چانه زنی را نمی پذیرد

 

من براي سال ها مينويسم ......

 سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند.......

 افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود......

 هميشه يكي بود يكي نبود

 

شايد آن روز كه سهراب نوشت"تا شقايق هست زندگي بايد كرد"

 خبري از دل پر درد گل ياس نداشت

 بايد اينجور نوشت

چه شقايق باشي چه گل ميخك وياس "زندگي اجباريست

 

من خسته ترین واژه ملموس غروبم

 ,کاش در این وسعت سبز یک نفر درد مرا می فهمید

 

چشمانت را براي زندگي مي خواهم

 اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم

 صدايت را براي شادابي مي شنوم

 دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم

 عطرت را براي مستي مي بويم

خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 11:15  توسط نازنین دختر  |