تبليغاتX
لبخند بهانه ای برای زنده ماندن

لبخند بهانه ای برای زنده ماندن

لحظه هایت سرشار از این بهانه ها

 
سلام
 
 
 
 
آمده ام تا بنويسم خدانگهدار تان
 
نگهدار دل هاي صاف و پاکتان
 
چشم هاي نازتان صداقت قلب هاي تان
 
تا بهانه ي براي بدرود بيابم
 
آمده ام تا قبل از رفتن التماس دعايي طلب کنم
 
عازم ادامه راه شوم
 
من ديروز و امروز رابه فراموشي خواهم سپرد
 
ودر پي زندگي و بازي هاي ان روانه ميشوم
 
سنگ دلي را بهانه تمام اشوه هاي چشمان سياهم کردند
 
با شلاق سرزنش مرا به نصيحت مهرباني وا داشتند
 
حديث مهرباني شان اين بود
 
 که دست از اين همه دل سنگي بردار
 
خود را به زندگي نسپار
 
 براي خود از زندگي تحفه اي بردار
 
 و راهي راه زندگي شو
 
 
نصيحت به دل قبول کردم
 
 
 سنگ دلي را به چشمان سياهي فروختم
 
و در عوض ان دل سنگي ،دلش را طلب کردم
 
وچشمانش را نظاره گر بر کردارم
 
قول دادم که با دل مهربانش ،مهربان باشم
 
شب روز از وجودم براي دلش صرف هزينه کنم
 
از زندگي جا ماندم
 
به سبب نگهداري از دلي که هم اکنون عاشق است
 
 از همه ي چشمان عاشق ،دل هاي رسوااز عشقم گذشتم
 
دلش را در قلب رنجور پنهان ساختم
 
 و همه از داشتن دلي عاشق در وجودم بي خبر
 
دوباره راوي قصه ي عشق به سراغم آمد
 
گفت اين رسم عاشقي است
 
 ولي تو از عشق بي خبري
 
نمي دانستم اين عشق تو را بر زمين مي کوبد
توان از تو مي گيرد
 
و دوستانت را از تو ميستاند
 
نمي دانستم تو به خاطر اين عشق تنهاي تنها مي ماني
 
باز گرد ودل خود پس بگير
 
ان دل سنگي لايق تو بود
 
بر گشتم به صاحب دل گفتم اين منم ،اين هم امانتي
 
 
آمده ام تا دلم را باز ستانم
رو بر گرداند
 
و دلم را باز پس نداد
 
التماسش کردم که من بي قلب سنگي ام مي ميرم
 
دل مهربانت از ان خودت دلم را پس بده
که براي  سنگ دلي دل ،دلتنگم
 
به من خنديد و گفت مگر ديوانه ام
 
 دل سنگي به دلي عوض کنم
 
که عشق همچون سرطاني همه جاي آن رافرا گرفته است
 
قلب سنگي در اين زمانه بهتر به کار ايد
 
دلم را پس نداد
و به اجبار دلش را از سينه به بيرون انداختم
 
بدون دل عازم فردا شده ام
 
ولي محتاج به دعايي که بتوانم به فردا رسم
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 12:16  توسط نازنین دختر  | 

 

 

سلامم نشانه ي بهار م و خداحافظي گواه خزانم
 
 
 
 
سلامي به زيبايي نارون باران خورده
 
به سکوت کوچه باغ هاي خاطره
 
و سلام به بي کسي تنها
 
به قلب شکسته ي عاشق
 
و اشکان خشکيده ي منتظر
 
سلامي به زيبايي تمام اشوه هاي زنانه ي يک جفت چشم
 
به صداقت دل بستگي به سرمستي رقص آفتاب گردان
 
به رهايي پروانه از پيله ي عشق
 
 سلامم شروع بها رم در فصل خزانم بود
 
آغاز تمام لحظه هاي با تو بودن بود
 
التماس نگاهم محتاج به حضور عشق
 
عاشق شدم و پشيمانم 
 
سوختم از پس اين سوختن
 
 به سرنوشت نکبت خود خنديدم
 
همچو کودکي خرد در پس ثانيه ها روانه شدم
 
تا به مهد عشق رسم
 
 
ولي سرانجام مقصد از رفتنم
 
دره ي تاريکي بود که تنهايي سهم من شد
 
تا جا بمانم از زندگي
 
و خداحافظي بهانه ي براي رسيدن به خزان عشق
 
بهانه اي براي نبودن
 
واژه اي براي تمام شدن
 
براي عبور از تمام لحظات سرد و خاکستري
 
برای  پا گذاشتن به روي برگهاي زرد پاييزي
 
فصل خزانم سر آمده،به فصل بي برگي رسيده ام
 
دوران اوج من در پس خش خش برگ ها
 
 نيش خند عابران رو به تمام است
 
به آخرين سطر دفتر عشق رسيده ام
 
تا براي يادگاري  تاريخ آخرين روز و ساعت و سال عاشقي را بنويسم
 
دفتر دل را با حسرت شکست مهر کنم
 
مي بندم و مي گذرم
 
 از تمام لحظه هايي که مرا فسرده ترين کردند
 
مي نويسم خدانگهدار
 
 اي بهانه ي اشک هاي شبانه ام
 
و بدرود رويا هاي قشنگ با تو بودن
 
مي نويسم نفرين بر عاشق نامرد
 
مي نويسم مرگ بر دل سنگي
 
 
 
 
 
پايان
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 12:5  توسط نازنین دختر  |