تبليغاتX
لبخند بهانه ای برای زنده ماندن

لبخند بهانه ای برای زنده ماندن

لحظه هایت سرشار از این بهانه ها

 




توبه از گناه



دختري بودم کم وبيش راهبه
که در کليساي دل جز خدا کسي جايي نداشت
زندگي برايم پر از همه چيز بود غير از عشق
از هر چه رنگ عشق و عاشقي داشت گريزان بودم
از ترس  گرفتار شدن سر به زير
 وبا چشماني بسته به زيبا رويان چشم مي بستم
به زيبايي چشمانم هزاران دل گرفتار
ولي من هراسان از همه
نمي دانم چرا ان روز که دل روزه ي تنهايي گرفته بود
چشمان سياهم به چشمان سياهي زل زد
که در پس اين نگاه او نيز اشفته و بيمار شد
به تکرار هر روز  ،روزه ي تنهايي مي گرفتم
شبي نيت خود را شکستم
و خواستم فردا روزه نگيرم
تنهايي از من تنها دور شد
حس تنها نبودن مرا وسوسه مي کرد
که هر شب نيت خود را شکسته
 فردا روزه ي خود را با ديدارش بشکنم
ديدنش عادت دل شده بود
ودل دختر راهبه سرشار از شوق گناه
ارامشي عجيب در پرستش او بود
 که وادارم مي کرد
 براي هر روز دينش خدا را شکر کنم
شکر بر گناه کردم و به عاقبت اين شکر نيانديشيدم
روزها از پي هم مي گذشت
 و من ديگر ساکن ان دير نبودم
من به خرابه از احساس نقل مکان کرده بودم
از اين که بعد از ان همه نامهرباني او را دوست مي داشتم
 به دل مي نازيدم
که چگونه اخر توانستم کسي را دوست بدارم
از کليساي که فقط خدا مالک ان بود بيرونم کردند
بدون هيچ منزلي تنها دل خوش به عشق او بودم وبس
در کوچه هاي در به دري فکر
سراسيمه به اين سو و ان سو مي رفتم
روزها از پس تکرار مي گذشت
 و گويا عشق من از داشتن من خوشحال و راضي نبود
دليل ان بر من پوشانده ماند
ولي خوب مي دانم
که نامردمان خبر از ان کليساي دادند
 که من در ان ساکن بودم
در پي عبور ثانيه ها او را از خود دور تر مي يافتم
در پس دور ي اش اسرار دل فراوان
ولي ادامه ي راه غير ممکن
حال به کجا برگردم
نه مي توانم به ان دير بر گردم
 نه روي تماشاي هم کيشان
در کيش من همه با خدا ماندند تنها من از خدا دور شدم
قدرت توبه ندارم چرا که هزارن بار توبه کردم
ولي با پا فشاري دل
چون طاقت ديدن شکست دل را نداشتم
باز دوباره توبه شکستم
حال که دلم شکسته شده  رويي براي توبه کردن ندارم
به تاوان ان شکر از گناه
سختي اين عذاب برايم شديد تر بود
باز هم تنها شدم







اين بار اسراري براي رهايي از تنهايي ندارم



بگو چگونه تو را دفن کنم





چگونه حال که عاشقانه دوست دارم فراموشت کنم
روزي نمي دانم به چه دليل
 با اسرار زياد دل سردم را اميد زندگي دادي
در اوج بي کسي دل تمام کسم شدي
زيبايي نگاه را از چشمانم گرفتي و انها را تسخير خود کردي
ولي نمي دانم سرنوشت تو را از من گرفت
يا زيبا رويان دل پاکت را هوايي کردند
ولي مي دانم که تو را بايد دفن کنم
ختمي برايت بگيرم
وبراي دلتنگي دل اشک بريزم
تو را به خاک نمي سپارم تو را به باد مي سپارم
به اميد انکه روزي عطر تو را باد بسويم اورد
تو را کفن پوش نخواهم کرد
در ذهن مشکي ترين رنگ زمان را به قامتت
مي پوشانم تا سياهي دلت را نشانگر باشد
در خلوت ترين روزهاي عمرم برايت اشک خواهم ريخت
تا اشک ديده ام را نامحرمان نبيندند
و خبر براي تو نياورند
چه دنياي غريبي است
تورا ديروز در اوج دلداگي يافتم
ولي امروز از تو بي خبرم
دلم برايت تنگ مي شود
تو تنها کسي بودي
که چند ايامي دلم را از برزخ دنيا نجات دادي
شور و شيدايي عجيب در من مرده پددار شد
روي در و ديوار دل اعلاميه ترحيم تو را مهر خواهم کرد
وانتظار ديدنت را در کوچه ي انتظار اب جارو مي کنم
خود تو براي من هيچي
ولي ان چه ذهن از تو ساخته
قابل پاک کردن نيست
پاک نخواهد شد
ولي حتما روزي فراموشت خواهم کرد



 

 


سرگذشت دو ،سه روز عاشقي





تا ميبينيش خنده رو صورتت ولو مي شه
دوست داري پلک نزني فقط بتوني
 بيشتر به تماشا ي اون بنشيني
شب و روز واست يه رنگ ديگه ست
چه حال و هواي عجيبي
چه حالي مي کنن اون چشات
تکرار ديدنش مي شه عادت دل
بهت مي گن بابا   عاشقي دو روز ،
روز چهلمش روز سوز
ميگي اين دو روز  عشقه
ميگن آخه به چي اين افتادي
دم از خوشکلي اش مي زني
ميگن سر تو بنداز پايين نگاش نکن
زل مي زني به چشاش
انگاري نصيحت فايده نداره
تو ديگه اون آدم سابق نيستي
گفتيم که بدوني
ولي روزا رو بشمر تا به چهل برسي
امروز قشنگ تر از ديروز
ولي ديگه فردا قشنگ تر از امروز نيست
پس فردا روز گنديه
و اون فرداش چشات بارونيه
دلت معتاد به ديدنش
ولي غرور مانع رفتنت
هنوز م باورت نمي شه  چي به سر ت اومد
راستي شمردي رسيدي به چهل
چهلم عشقت رو بگير فراموشش کن




دنيا ي بي وفايي همينه ديگه





+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 8:31  توسط نازنین دختر  |