مرگ

چقدر به اين واژه محتاجم
روزگاري حتي شنيدن نام مرگ برايم وحشت ناک ترين بود
ولي اکنون تنها نياز زندگي در پس اين واژه به ثمر مي نشيند
از بودن خسته ام از اين که باشم و براي بودن زار بزنم خسته ام
من اين زندگي را نمي خواهم ارزاني ديگران
من به مرگ محتاجم به نيستی به فراموش شدن
از خيره شدن چشم به چشم نامحرمان از انجام گناه هاي سبک و سنگين
از شمردن رکعت هاي نماز هاي قضا شده
از ديدن چهره ي خسته ام
از ديدن پير زني پير که خود را به جاي او مي گذارم
و عاقبت زنده بودن را مي بينم
از غصه خوردن براي آن کودک فقير
که ديدن دنياي رنگارنگ شادي کودکي اش را به غصه اي عظيم بدل مي سازد
از شمردن اشک هايي که به خاطر بر آورده نشدن
آرزو هاي نه چندان بزرگم از چشمم مي چکد
از لب خند زدن به هر نگاه فضول خسته ام
من از ديدن گور مردگان مي ترسم
شنيده ام گودالي به ارتفاع يک و نيم تا سه متر
انتهاي آن را باريکه اي مي سازند
و آدمي را به پهلو در آن قرار مي دهند
من از نکير و منکر مي ترسم
من براي رفتن توشه اي ندارم نماز هاي نخوانده ام بسيار
چه جوابي خواهم داد
ولي با اين وجود باز هم مرگ را خواهانم
از تاريکي مي ترسم ولي براي رسيدن تاريکي گور شوق فراوان دارم
نمي دونم زندگي با من چي کار کرده که بايد توي اوج جووني
بيام بشينم از مرگ بنويسم
ديگه از اين که نمي تونم ببينم کسي از دستم ناراحت باشه خسته شدم
از اين که تلاش کنم که اگرم مقصر نيستم
ولي چون ناراحت شده برم از دلش در بيارم
آخه خدا جونم تو کجا بودي
شب هاي که متکا ي زير سرم خيس اشک مي شد
کجا بودي وقتي دلم از نامردمان ترک بر مي داشت
کجا بودي وقتي حس مي کردم چون تونيستی بد بخت ترينم
آخه اگه تو بودي من به اين روز نمي رسيدم
که هر دم ياد مرگ کنم
نگو بودم چون من تو زندگي هزران بار مردم

