تبليغاتX
لبخند بهانه ای برای زنده ماندن

لبخند بهانه ای برای زنده ماندن

لحظه هایت سرشار از این بهانه ها

 

 

 

چقدر دلم براي رنگين کمون تنگ شده
يادت هست اون روزايي که بارون مي اومد
بعد از تموم شدنشمي دويديم تو حياط براي ديدن رنگين کمون
يادت هست اون کمون هاش
اون رنگاي  قشنگش که با سليقه کنار هم چيده شده بود
امروز صبح بارون اومدرفتم تو حياط اما رنگين کمون رو نديدم
خيلي وقته که بعد بارون  پيداش نمي شه
يادت هست وسط حياط يه حوض بزرگ آب داشتيم
هميشه آبش زلال بود توش چند تا ماهي گلي بود
تابستون که مي شد هميشه يه هندونه داخلش بود
يادت هست وقتي بارون مي اومد چيکه چيکه مي ريخت توي حوض
بعدش حباب هاي کوچولويي که روي آب حوض ظاهر مي شد

خيلي وقته که ديگه نه حوض ديدم نه ماهي گلي
و نه صداي قشنگ برخورد بارون با آب حوض

يادت هست بچه بوديم کنار حوض يه خط مي کشيديم

دختر و پسرا  اونجا با هم لي لي بازي مي کرديم

هيچ کس تو اون زمان نمي دونست نگاه بد وکثيف چيه؟
همه با هم صاف و ساده يک رنگ بوديم
به هم دروغ نمي گفتيم
خدايا!چقدر دلم تنگ شده براي دوستاي بچگي ام

براي صورت هاي کوچولوي ساده شون
ما داريم کجا مي ريم ......به کجا مي خواهيم برسيم
کاش يکي بياد و دست ما رو بگيره ببره به همون خونه ي قديمي
 که يه حوض آبي داشت پر ماهي گلي
اون وقت فکر مي کنيد رنگين کمون با هامون آشتي مي کنه
 
نوشته شده توسط سمانه
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 8:43  توسط نازنین دختر  | 

 
تو را  درکجا بيابم
اي تمنا ي دل



در فراسوي سخن،در حيرت عشق و يا در مکث نگاه
و يا در پستو ترين دالون تنهايي دل
يا که در ميخانه ي شب هاي فکر
تو را در آرامش روياي با تو بودنبيابم يا که در التهاب نداشتنت
تو را در کدام ثانيه ي زندگي ام دوباره خواهم ديد؟
آن زمان که پرستوي عاشق کوچ خواهد کرد؟
يا آن زمان که قاصدک خوشبختي خبر بودن با تو را برايم خواهد آورد
تو را در تمناي لبان خسته ام بجويم
يا که در انتظار شمعداني جلوي پنجره ي انتظار دل
رد پايت را تا کجا دنبال کنم
تا که شايد تو را در سرزمين مهرباني ها در آغوش گيرم

من عشق تو را در نهانخانه ي دل به قفل و زنجير عشق کشيده ام
و دور از چشم حسودان شبان گاهان که همه در خواب اند سراغ از ياد تو مي گيرم
من شيدايي عشقت را به سبب حجاب دل
به حسرت نداشته هاي زندگي سپرده ام
من غرورم را در مقابل قامتت  به دار ديدنت آويخته ام
حضورت را مي توان در قطره هاي اشک چشمان منتظرم جويا شد
بگو در کدام پيچ زندگي در حال عبوري
يا که در کدام سر بالايي زندگي
عبور از ياد من برايت کند تر شده

بگو تا بيابمت
بگو تا پيدايت کنم
بگو تا براي آخرين بار ببينمت

ديگر فرصتي براي تکرار خاطرهايت نيست

پس بگو تا بيابمت

تا دل تنگم با ديدنت آرام گيرد

 
 
روياي يک ذهن خسته

با تو روياي ذهنم پر از گل هاي ياسي  است
که در ايوان مغز عجيب به دور ستون قامتت مي پيچيد
و از پنجره ي خيال فکر تا آسمان و جود تو مرا راهي نيست

تا اراده کنم با بستن پلک تو را در مهمان سراي چشم مهمان مي بينم
و لبخندي برروي لبانم مي نشيند
که اگر کسي به چشمان بسته و لبان خندانم بنگرد
حتما مي فهمد تو مهمان پلکان بسته ي مني

و چون روز به شب مي رسد
فکر و خيال از تاريکي شب ترسي عجيب دارد
پس پر پروازش را مي بندد
و يک جا ساکن مي ماند
ولي  چشمانم قبل از آن که بخوابند
تو را دوباره به مهماني دل و سايه و تاريکي و اشک فرا مي خوانند
تا مطمئن شود  که هنوز هستي
و مهمان چشمان ديگري نشده اي
با دلهره اي عجيب مي خوابم
و صبح قبل از آن که چشم بگشايم
تو را دوباره در کنج پلک هاي پژمرده و بي هوش خود مي بينم
چشم ها يم را مي گشايم
ودر پي گذران ساعت براي ديدن تو ثانيه ها رو مي شمارم
باز دوباره روز است وتکرار ديدن تو عادت دل
من تو را مي خواهم چه روز و چه شب
تو را در باز بودن چشم مي خواهم
نه در زير سايه ي پلک
ديگر از مخفي کردنت خسته شده ام
من تو را از نهان در آشکارا مي خواهم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 16:48  توسط نازنین دختر  |