تبليغاتX
لبخند بهانه ای برای زنده ماندن

لبخند بهانه ای برای زنده ماندن

لحظه هایت سرشار از این بهانه ها

 
 
آخرين نوشته

براي هميشه خلوت مي ماند

جلوي آيينه ايستاده بودم و به جاي تصوير خودم فقط چشمان تو را مي ديدم..
تو كه دستهايت را به طرفم دراز كرده بودي و من را با خود به آينه مي بردي
..
مي ترسيدم..چرا ..براي چي..نمي دانم
..
و من با تو آمدم..و همه نور ها خاموش شد..تو را در خودم ديدم و خودم و درون تو
..
نور تو ، توي تمام وجودم رسوخ كرده بود
..
تمام تصويرهاي نقاشي من كه بي حضور حقيقي تو بود ، مثل يه فيلم از جلوي چشمهام مي گذشت
...
و من مونده بودم و ديگه تو نبودي..براي هميشه رفتي..و من با وجود تو يكي شدم..و به تو رسيدم
..
از همه عشق ها گفتم
..
از همه لحظه هاي تلخ بي تو بودن و بي تو موندن

بي تو گريه كردن و بي تو خنديدن..
از همه خوابهاي خودم كه مثل حباب ترك بر مي داشت
..
از همه لحظه هايي كه سرماي وجودم و گرماي چشمهات و نفس هاي مهربونت گرم مي كرد
..
از همه لحظه هايي كه با هم توي آغوش همديگه غروب و تماشا مي كرديم
..

و از لبهاي هم سيراب مي شديم
..
از

تو
تويي كه نه جسم بودي و نه عشق..
تو كه همه نور بودي توي وجودم رسوخ كردي و من و از ريشه سوزوندي و خاكسترم و به باد دادي
..
تو عزيز دل..تو مهربون..تو رفيق
...
آره گل من..آره
..
دستهات من رو به طرف خودش برد..توي آغوش تو..و يكي شدم با نور تو
..
انگار همه خوابها تعبير شد..و ديگه حبابي نمي شكست
..
توي همه دنياي خيالي من تو بودي..و من توي واقعيت ها به دنبال تو مي گشتم...به دنبال چشمهات
..
نمي دونم پيدا كردم يا نه
..
اما ديگه تو رو توي تمام نقاشي هام گم كردم..ديگه نمي تونم بنويسم
..
چون الان وقتي چشمهام رو مي بندم..به جاي چشمهاي تو
..
به جاي تصوير هاي خيالي خودم و خودت..فقط يه پرده سياه مي بينم
..
و من براي رها شدن از اين حجاب..براي ديدن تو توي همين روزها
..
ديگه توي شبهاي خودم به دنبالت نمي گردم..چون وقتي هميشه آفتاب باشه ، شب و روز معني نداره
..
الان دلم مي خواد براي بار آخر چشمهام رو ببندم..و تو رو ببينم..مي دونم كه هستي
..
چشمهام رو مي بندم..و تو دوباره جلوي چشمهاي من ايستادي
..
اين بار مي خندي..چه شيرين مي خندي..و چه شيرين تر بود طعم آخرين بوسه از لبهات
..
توي روياي هاي هميشه سياه سفيد من نور آبي پشت سرت كاملا معلوم بود
..
رفتي و در پشت سرت بسته شد
....
من و تو يه نور شديم
..
عشق فقط يه كلمه ساده بود..به جاي عشق بايد نور بگذاريم..چون نور شديم..و با هم به ملكوت خدا رسيديم...ما از هوس به عشق نرسيديم..ما از چشم به هم نرسيديم...ما از دل به هم نرسيديم
..
ما از نور به هم رسيديم..و با نور هم يكي شديم
..
ديگه دليلي براي نوشتن توي يه حيات خلوت كه شبهاش آفتابي ندارم
..
چون همه شبها آفتابي هستن..حتي اگر هيچ ستاره اي توي اون نباشه
..
من تورو پيدا مي كنم..توي همين جا..توي همين لحظه
...
من تو رو يه روز پيدا مي كنم
..
من تو رو يه روز پيدا مي كنم حتي اگه ديدنت محال باشه
..
من يه روز پيدات مي كنم حتي اگه اون روز آخرين روز زندگي ام باشه
..
حتي اگه اين آرزو

محال باشه..
باور كن..عزيز من..باور كن نگار من..باور كن نفس من
..
تو رو پيدات مي كنم ..حتي اگه آخرين روز زندگيم باشه..بايد توي دستهاي تو بميرم
..
پس...بايد رفت...و آخرين كلام هميشه سخت ترين كلام هست
..
و اين هم باز براي تو

 
چرا محو شدي.؟؟؟.اومدم بيام توي بغلت..دستهات رو پشتت گذاشته بودي..اومدم چشماتو ببينم نگاهت با چشمام غريبي مي كرد و هواشو باروني..اومدم دستهاتو توي دستام بگيرم و گرم بشم..دستات و به هم گره زده بودي كه نتونم لمسشون كنم..اومدم از لبات سيراب بشم شوكران ريخته بودي روي اونا..تا من تشنه تر بمونم
..
چشمهام و بستم و آروم لبهام و روي لبات گذاشتم و از شوكران لبات سيراب شدم و همون جا آروم توي بغلت مردم
..

آره عزيزم
..
چشمات آتيش مي زد
..
لبات تشنه مي كرد
..
دستات خاكسترم و به باد مي داد
..
من و گذاشتي به جاي همه حرفهاي نگفتت
..
من و گذاشتي براي همه لحظه هاي تنهايي

خودم
....
نه گلم..نمي خوام..عروسك باشم
..
توي دستاي نجيب و مهربونت
..
نمي خوام يه نگاه ساده باشم و ازم بگذري
..
دوستت دارم..به لبهام نگاه كن..دوستت دارم
...
دوستت دارم براي من فقط يه واژه بود..اين كلمات براي همه مهر تو و نگاه من كم بودند
..
پس نمي گويم دوستت دارم..فقط مي آيم
..
و چون هيچ كلامي نمي يابم

مي گويم كه عاشقانه دوستت دارم نازنين نگار

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 8:45  توسط نازنین دختر  |