تبليغاتX
لبخند بهانه ای برای زنده ماندن

لبخند بهانه ای برای زنده ماندن

لحظه هایت سرشار از این بهانه ها

 

به عشق اعتماد نکن

حتی اگه هزار بار گفت دوست داره

 

 

کمي ديگر مرا تحمل کن

به خدا لحظه ي جدايي نزديک است

مرا به حرمت صداقتم يکي دو روز ديگر مهمان باش

مي دونم بايد برم

بايد برم جايي که ديگه

نه نگاهم باشه و نه حضورم

ونه صداي التماسم

من از همان شروع آخر اين عشق را برايت خواندم

ولي تو کري را بهانه کردي

حال من مانده ام با طمع تلخ جدايي

شايد بعداز رفتنم نفس راحتي بکشي

واصلا نپرسي به کجارفتم

باز خواهم گشت يا در پشت فاصله ها خوا هم مرد

کاش آن روز که روياي با تو بودن را برايت نقاشي مي کردم

به تو اعتماد نمي کردم تا تو رنگش بزني

ومرا اين چنين خاکستري رنگ کني

و در گوشه ي تابلوي حضورت زنداني کني

من زنداني ام

زنداني يک هوس

زنداني يک فکر بچه گانه

ولي اين فکر را دوست دارم چون دلم پشتيبان تو است

کاش زودتر از تو مي گذشتم

کاش زود تر رهايت مي کردم

من از تو گذر خواهم کرد

کمي ديگر مرا تحمل کن

لحظه ي رفتنم نزديک است

کمي صبر کن که من به صبرت محتاجم

فرصتي بده تا تکههاي قلب شکسته ام را جمع کنم

تا بهانه اي براي برگشت نداشته باشم

به خدااين رسم عاشقي نيست

پاييز فصل جدايي هاست

ولي من تا پاييز خواهم مرد

من در بهار فصل عشق وعاشقي

تو را رها مي کنم

من فصل را در اوج وصل ها انتخاب مي کنم

تا تو بعد از رفتنم خيالت آسوده شود

عزيزم بعداز رفتنم چشمانت از آن خودت

ديگر کسي از تو نمي خواد که مواظب ان چشماي سياهت باشي

و پشت دستمو داغ مي کنم ديگه عاشق کسي نشم

تقديم به تو

دنيا ارزش نداره اين همه بي قرارش نباش

يا خودش مياد يا نامه اش

اصلا نمياد ديگه بر گشتي وجود نداره

چي شده ديگه فکرش با فکرت نيست

بابا ول کن اين حرفا رو تا کي مي خواي ادامه بدي

دنياي رومانتيک بازي

دنياي ليلي و مجنون همه مال سال ها دور

ديگه به خاطر چشماي سياه ليلي مجنون ديونه نمي شه

اگه بگي من شيرينم اين کوه اينم تو

مي گه برو بابا همه مثل فرهاد ...نيستند

تا مي توني سعي کن در گير اين مسخره بازي ها نشي

اگه شدي تا تونستي دست اش بنداز

امروز بگو عاشقتم

فردا همه چي رو تکذيب کن

نمي دوني چه حال داره وقتي داره التماس مي کنه تا حرفاي ديروزت يادت بياد

اصلا بهش رو ندي

بيچاره ات مي کنه

بهش نگي عاشقشي که ديونه ات مي کنه

براش بخند ولي اخمش نکن

که دلت واسه خنده اش پر مي زنه

بهش نگو مغروري تا خردت نکنه دست از سرت بر نمي داره

بهش اعتماد نکن که ديگه تو زندگي ات نمي توني به کسي اعتماد کني

زياد بهش بها نده

آخه تا جوني بايد جوني کني

وقتي اين جوري فکر مي کني نمي دوني چه قدر حال مي ده

وقتي با هاشون دروغکي مهربون مي شي

انگاري دنيا رو بهشون دادي

رابطه ات از دو سه ماه بيشتر نشه

که خداي نکرده جاها عوض مي شه

يه بهونه پيدا کن ولش کن زود باش الان وقت شه

و گرنه گر فتارش مي شي

هر بلايي سرش آوردي سرت مياره

اشک تو در مياره

مرده شور گريه نکن خاک تو گورت واسه کي داري گريه مي کني

چه قيافه ي احساساتي ات خنده داره

ولي يادت باشه اگه همه ي اين بلا ها رو سرش آوردي

ديدي هنوزم دوست داره

بدون که واقعي دوست داره

بدون تا آخر راه همسفرت

و بدون اين عشق جوني تا پيري با تو مي مونه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 8:37  توسط نازنین دختر  | 

 

مکتب عشق
قشنگ بودن زيبا نوشتن اشک ريختن دوست داشتن
را زمزمه کنان کنار جوي آبي با عشق تلفظ کرديم
و هر لحظه با شاخه اي از طراوت قلب هايمانوزيبايي چشمانمان
به يکديگر درسي از مکتب عشق داديم
يادم آيد که روزي با هم عهد کرديم

که الف را نشانه ي آرزوهاي قشنگ بدانيم

ب را ياد آور با وفا بودن

پ را نشان پريدن و پرواز کردن و پر گشودن

ت را نشانه ي ترانه هايي که با هم خوانديم و ث را گواه ثبات در دوستيمان
ج را اوج جواني و ح را نشانهي اين گيريم که در همه حال

حامي يکديگريم

خ را خنده ناميديم د را حرف  اول دوستيمان

ر  را روياي ديرينه ي ما از براي هم

ز   را زيبايي عشق خوانديم

س را سيب سرخ معرفت يا سرنوشت تک تک مان ناميديم


ش را شيريني با هم بودن
و ص را صبوري هاي ما با هم
ط را طاهر و پاک بودن
ع را عشق ناميديم

تا واژه اي بيابيم و نگوييم که در اين دشت ما را هوس ناز و  وفا نيست


از ف   فال  گرفتيم

وهمه به اميد حقيقت فال به روزگار عاشقانه نگريستيم

ق را قرباني لطف خطاب کرديم
ک  را کوکبي خوانديم که به شوق ديدنش...............پا نهاديم
ل  واژه ي لاله يا يک ليمو گفتيم تا با بوي خوش ليمو

خاطرات کهنه را آرام ورق زنيم

م   را سرلوحه ي زندگي  زندگي قرار داديم و آن را محبت ناميديم
ن  را نيمروز زندگي خوانديم

ي   را يار گفتيم تا ياور هم باشيم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 15:34  توسط نازنین دختر  | 

 

مي نو يسم از تو

تا تن کا غذ من جان داردبا تو از حادثه ها خواهم گفت

با تو از روز ازل خواهم گفت فتح معراج ازل کافي نيست

با تو از اوج غزل خواهم گفت

مي نويسم همه ي هق هق تنهايي را تا تو از هيچ به آرامش دريا برسي

تا تو در همهمه همراه سکوتم باشي

به حريم خلوت عشق تو تنها برسي

مي نويسم همه ي با تو نبودن ها را

تا تو از خواب مرا به ياد با تو بودن ببري

تا تو تکيه گاه امن خستگي ها باشي تا مرا به ديدار خود من ببري

مي نويسم ،مي نويسم از تو

که با من مدارا کن که خودرا با تو بشناسم

من گم را تو پيدا کن

ترا از شب جدا کردم ترا از قصه آوردم

نمي شد با تو بد باشم

کمي با من مدارا کن صبوري کن تحمل کن

من گم را تو پيدا کن

نه از برگم نه از جنگل نه از باران نه از شبنم

منم عشق ديروز ي که عطر خانگي دارم

که دستان تو را بايد به شام سفري بسپارم

اگر سختم اگر دشوار اگر سيل مصيبت وار

اگر تلخم اگر بيمار منم از عشق تو بسيار

بدان منم همخون وهم گريه که فالش را به دريا داد

که از اوج پريدن ها به اين ويرانه ها افتاد

کمي با من مدارا کن .......عزيزم

شبي از پشت يک تنهايي نمناک وباراني

تو را با لهجه ي گل هاي نيلو فر صدا کردم

تمام شب براي با طراوت ماندن باغقشنگ آرزو هايت دعا کردم

پس از يک جستجوي نقره ي در کو چه هاي آبي احساس

تو را از بين گل هايي که در تنهايم روئيد با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي:

دلم حيران وسر گردان چشماني است رويايي

و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم

تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم

همين بود آخرين حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشم هايم را به روي اشکي از جنس غروب ساکت خورشيد وا کردم

نمي دانم چرا رفتي نمي دانم چرا؟

شايد خطا کردم تو بي آن که فکر غربت چشمان من باشي

نمي دانم کجا تا کي براي چه ولي رفتي

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد

و بعد از رفتنت يک قلب درياي ترک بر داشت

يک رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد

و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت

تمام بال هايش غرق دراندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هايم خيس باران بود

و بعد از رفتنت دريا چه بغضي کرد

کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

و من با آن که مي دانمتو هرگز ياد من را

با عبور خود نخواهي برد

هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام برگرد

ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد

کسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت

تو هم در پا سخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتي ما بين اشک و حسرت و ترديد

کنار انتظاري بدون پاسخ و سرد است

و من در اوج پاييزي ترين ويراني يک دل

ميان غصه اي از جنس بغض کوچک ....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 10:14  توسط نازنین دختر  |