تبليغاتX
لبخند بهانه ای برای زنده ماندن

لبخند بهانه ای برای زنده ماندن

لحظه هایت سرشار از این بهانه ها

follow me.....forever

 

Walk with me in love

عاشقانه همراه من گام بردار


Talk to me

about what you cannot say to others

به من از آن بگو
كه توان گفتنتش را به ديگري نداري


Laugh with me
even when you feel silly
بامن بخند
حتي آنگاه كه احساس حماقت ميكني

 

Cry with me
when you are most upset
بامن گريه كن
آنگاه كه در اوج پريشاني هستي

 

Share with me
all the beautiful things in life

تمام زيباييهاي زندگي را بامن شريك باش


Fight with me
against all the ugly things in life
در كنار من
با تمام زشتي هاي زندگي ستيز كن


Create with me
dreams to follow
با من
روياهايي را بيافرين تا به دنبال آنها برويم


Have fun with me
in whatever we do
در شادي هرچه ميكنم شريك باش


Work with me towards common goals
براي رسيدن به آرزوهامان
ياري ام كن


Dance with me
to the rhythm of our love

با آهنگ عشقمان با من برقص


Walk with me throughout life
بيا درسراسر زندگي در كنار هم گام برداريم

 

Let us hug each other
at every step in our journey
forever
in love

بيا تا ابد در هرقدم از اين سفر يكديگر را عاشقانه در آغوش گيريم.

 زندگي عشق و دگر هيچ

سر در گم گيج ومنگ فقط دلم هواي تو روداره

مي خوام بيام ببينمت

قبلش يه فال حافظ دلم راهنمايي مي کنه

نمي دونم چرا امروز حافظ مي گه به سراغش نرو

مي گه اونو نبين

گفتم حافظ داره شو خي مي کنه

اومدم سراغت سر همون پيچ قديمي

تونبودي ومن نگران از نبودنت

اون اقاقي پير سر پيچ تو رو امروز اونجا نديده بود

بهم گفت صبر کن

پس چرا نمياي

دلم ديگه داره شور مي زنه

نکنه طوريش شده نکنه حالش خوب نيست

پس کجاست چرا نمياد

کجا مي تونه باشه

چرا حافظ گفت بايد نبينمش

اون که مي دونه بايد فال ديدن اونو به اجبار واسه من رو کنه

اگه نکنه اونقدر فال مي گيرم تا بگه برو اون منظره

ولي امروز کاري به تکرار فال گرفتن من نداشت هم اش اين مي آمد

ياد باد آنکه زما وقت سحر ياد نکرد به وداعي دل غم ديدهي ما شاد نکرد

آخه اين يعني چي ؟

بيا ديگه بگو حافظ امروز با من ودلم شوخي کرده

ولي نه خبري از تو نيست روز غروب شد خبري از تو نشد

چون فردا به سراغ حافظ رفتم او برايم فالي زد

چون عاشق مي شدم گفتم که بردم گوهر مقصود نداستم که اين درياچه موج خون فشان دارد

دوباره اومدم سر همون پيچ قديمي کنار همون اقاقي پير

انگاري اومدي ولي چرا تنهانيستي

اون کيه داره باهات مياد

دارند بهم نزديک مي شن منتظرم سلام کنه

يا واسم نبودنش رو توجيه کنه

ولي اون به تمسخر به من خنديد ورفت

و من در پس ديدن ؟آن خنده ي تلخ چه غريبانه با آن

اقاقي پير تنها شدم

اقاقي گفت به من تکيه نکن

جاده خالي است و زندگي در جريان

همرا ه زندگي جاري باش تا جريان زندگي تو را به فراموشي او راهنمايي کند

کاش مي دانستم چرا با من اين کار رو کردي

اون موقع فراموش کردنت خيلي راحت بود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:7  توسط نازنین دختر  |