وقتی
که تنهایی میاد حس می کنم که
بی کسم
ترانه هام می سوزند و بریده می شه نفسم
ثانیه ها نمی گذارند هیچ موقع فردا بیاد
دلم می گه زندگی با این همه درد نمی خواد
بسه آخه چقدر می خوای منو به بازی بگیری
کاشکی راحتم کنی بگی الهی بمیری
بی رحمی عادت شده دست خودت نیست می دونم
آخر یه روز می ری و من تو حسرت تو می مونم
دست خودت نیست می دونم
لعنت به اون دل سیاه
نفرین به این بخت بدم
سیاه شده روز و شبم اسیر و در به در شدم
قصه ی ما رو هر کی می خونه می گه شاعرم
واسه نوشتن دروغ دستاش همیشه حاضر
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 18:24  توسط نازنین دختر
|
