
منو غروبو جاده
اي عاشق در انتظار چه نشستي؟
در انتظار بادهاي پاييزي ، باران هاي بهاري
برگ هاي زرد و يا شكوفه هاي ارغواني
در انتظار كدامي؟
انتظار بيهوده است ، پنجره را باز كن ، جدار را بشكن ،
غبار را بشوي و خاطره ها را به خاطره ها بسپار
تا پايان ، پايان ها مانده است
اينست زندگي ، اينست روزگار
ديدم دلم گرفته ، هواي گريه دارم ، تو اين غروب غمگين ، دور از رفيق و يارم
ديدم دلم گرفته ، دنيا به اين شلوغي ، اين همه آدم امّا ، من كسي رو ندارم
ديدم غروب ِ امّا ، نه مثل ِ هر غروبي
پهناي ِ آسمونو ، هرگز نديده بودم ، از غم به اين شلوغي
ديدم كه جاده خسته ست ، از اين كه عمري بسته ست
اونم تموم ِ حرفاش ، يا از هجوم بارون ، يا از پلي شكسته ست
اونم تموم ِ راهاش ، يا انتها نداره ، يا در ميونه بسته ست
منو ، غروبو ، جاده ، رفتيم تا بي نهايت
از دست ِ دوري ِ راه يكي نداشت شكايت
گم شديم از غريبي ، منو ، غروبو ، جاده
ازبس هوا گرفته ، از بس كه غم زياده
پر از غبار ِغم بود ، هر جا نگاه ميكردي
كي داشت خبر كه يك روز ، ميري كه برنگردي...

