تبليغاتX
لبخند بهانه ای برای زنده ماندن

لبخند بهانه ای برای زنده ماندن

لحظه هایت سرشار از این بهانه ها

باختن

من دوباره باختم من دوباره به زندگي باختم دوباره زندگي غالب شد و من مغلوب

دوباره باختم.......................بازم باختم

هر باري که اين جوري مي شد گريه به چشام امان نمي داد

حداقل با اون همه اشک دلم آروم مي شد

ولي اين دفعه اونقدر شکستنم تلخ بود که جاي واسه گريه نذاشته بود

بايد مي نشستم يه گوشه و فقط به بد بختي هام فکر مي کردم

ديگه حتي نمي تونم فکر کنم

فکرمم خسته شده

ديگه حوصله ندارم به خدا قسم ديگه چيزي از خدا نمي خوام

خيلي سخته عشق يه طرفه باشه عشق يه طرفه فقط سوختن داره

منم دارم توي اين عشق يه طرفه مي سوزم

من خدا رو دوست دارم ولي خدا از من بيزاره

وقتي کسي رو زياد دوست داري اگه بي وفايي عالم رو ازش ببيني بازم دلت نمياد ترکش کني

بازم دلت نمياد بگي عشق ام نامهربون بود

باشه خدا جون اين دفعه ام پشتم رو خالي کردي

بازم منو به امون خودم رهاکردي

مي سازم مي سوزم ....................چي کار مي تونم بکنم آخه

ديشب شيطون رفته بود تو جسمم

مي گفتم ديگه نماز نمي خونم

ديگه اين قدر خدا خدا نمي کنم

اصلا مي شم کافر بي دين

ولي مگه ميشه

آخه من غير خدا کيو دارم خدا خودش مي دونه

سريع زبونم روگاز گرفتم

گفتم خدايا بزاربه پاي جووني ام بزار به حساب اين که نادونم

اصلا بزار به حساب اين که انسان جايز الخطا است

................................................

ولي خيلي بد شد داشتم از گذشته فاصله مي گرفتم

از فکرايي که با با هجوم شون مي شدم يه ديونه

يه رواني يه کسي که فکر مي کرد دنيا فقط واسه اون اين رنگيه

مي دونم امروز اگه خوشي باشه فردا نوبت نا خوشي

چي کار کنم نمي تونم با ناخوشي بسازم

آخ بزار خودم رو راحت کنم

خدا من فقط ازت مرگ مي خوام

يه مرگ توي اوج جووني

رها شدن از اين عصري که جايي واسه من نداره

مرگ تو چقدر شيريني

چقدر لذت بخشي من باتو به سردي خاک گور مي رسم

من با تو راحت مي شم از اين بد شانسي هاي زندگي

کاش به اندازه ي جدا کردن يه سيب از درخت آسون بودي

اگه بگم من تو زندگي با احساس و عاطفه با هر چي رنگ دگر گوني داره کاري نداشتم دروغ نگفتم

من يه جا ساکن بودم کاري به کسي نداشتم

ولي نمي دونم چي به سرم گذشته که مثل همه ي دختر ها کاري به اين حرفا ندارم

چيزي که از دنيا مي خواستم هر چي براي رسيدن به اون تلاش مي کردم بي نتيجه بود

من فرداي روشن مي خواستم

ولي تاريکي امروز نور چشام رو خاموش کرد

دوست دارم توي اوج اين تاريکي مهمون خاک سرد گور بشم

تا شايد تنم رو که دنيا داغ کرد

حالا سرد شه

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 13:37  توسط نازنین دختر  |