|
ديوار | |||
|
زخم شب مي شد كبود. در بياباني كه من بودم نه پر مرغي هواي صاف را مي سود نه صداي پاي من همچون دگر شب ها ضربه اي بر ضربه مي افزود. تا بسازم گرد خود ديواره اي سر سخت و پا برجاي، با خود آوردم ز راهي دور سنگ هاي سخت و سنگين را برهنه پاي. ساختم ديوار سنگين بلندي تا بپوشاند از نگاهم هر چه مي آيد به چشمان پست و ببندد راه را بر حملة غولان كه خيالم رنگ هستي را به پيكرهايشان مي بست. روز و شب ها رفت. من بجا ماندم در اين سو، شسته ديگر دست از كارم. نه مرا حسرت به رگ ها مي دوانيد آرزويي خوش نه خيال رفته ها مي داد آزارم. ليك پندارم، پس ديوار نقش هاي تيره مي انگيخت و به رنگ دود طرح ها از اهرمن مي ريخت. تا شبي مانند شب هاي دگر خاموش بي صدا از پا درآمد پيكر ديوار: حسرتي با حيرتي آميخت. ![]() ![]() ![]() |
|
ناياب | |||
|
شب ايستاده است. خيره نگاه او بر چارچوب پنجرة من. سر تا به پاي پرسش، اما انديشناك مانده و خاموش: شايد
ديري است مانده يك جسد سرد در خلوت كبود اتاقم. هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است، گويي كه قطعه، قطعة ديگر را از خويش رانده است. از ياد رفته در تن او وحدت. بر چهره اش كه حيرت ماسيده روي آن سه حفرة كبود كه خالي است از تابش زمان. بويي فسادپرور و زهرآلود تا مرزهاي دور خيالم دويده است. نقش زوال را بر هر چه هست، روشن و خوانا كشيده است. در اضطراب لحظة زنگار خورده اي كه روزهاي رفته در آن بود ناپديد، با ناخن اين جسد را از هم شكافتم، رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن اما از آنچه در پي آن بودم رنگي نيافتم. شب ايستاده است. خيره نگاه او بر چارچوب پنجرة من. با جنبش است پيكر او گرم يك جدال. بسته است نقش بر تن لب هايش تصوير يك سؤال. ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
|
دنگ | |||
|
دنگ . . .، دنگ . . . ساعت گيج زمان در شب عمر مي زند پي در پي زنگ. زهر اين فكر كه اين دم گذراست مي شود نقش به ديوار رگ هستي من. لحظه ام پر شده از لذت يا به زنگار غمي آلوده است. ليك چون بايد اين دم گذرد، پس اگر مي گريم گريه ام بي ثمر است. و اگر مي خندم خنده ام بيهوده است. دنگ . . .، دنگ . . . لحظه ها مي گذرد. آنچه بگذشت، نمي آيد باز. قصه اي هست كه هرگز ديگر نتواند شد آغاز. مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ بر لب سرد زمان ماسيده است. تند بر مي خيزم تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز رنگ لذت دارد، آويزم، آنچه مي ماند از اين جهد به جاي: خندة لحظة پنهان شده از چشمانم. و آنچه بر پيكر اومي ماند: نقش انگشتانم. دنگ . . . فرصتي از كف رفت. قصه اي گشت تمام. لحظه بايد پي لحظه گذرد تا كه جان گيرد در فكر دوام، اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر، وا رهانيده از انديشة من رشتة حال وز رهي دور و دراز داده پيوندم با فكر زوال. پرده اي مي گذرد، پرده اي مي آيد: مي رود نقش پي نقش دگر، دنگ مي لغزد بر رنگ. ساعت گيج زمان در شب عمر مي زند پي در پي زنگ: دنگ . . .، دنگ . . . دنگ . . . |
تنها، و روي ساحل،
مردي به راه مي گذرد.
نزديك پاي او
دريا، همه صدا.
شب، گيج در تلاطم امواج.
باد هراس پيكر
رو مي كند به ساحل و در چشم هاي مرد
نقش خطر را پر رنگ مي كند.
انگار
هي مي زند كه: مرد! كجا مي روي، كجا؟
و مرد مي رود به ره خويش.
و باد سرگردان
هي مي زند دوباره: كجا مي روي؟
و مرد مي رود.
و باد همچنان . . .

امواج، بي امان،
از راه مي رسند
لبريز از غرور تهاجم.
موجي پر از نهيب
ره مي كشد به ساحل و مي بلعد
يك سايه را كه برده شب از پيكرش شكيب.
دريا، همه صدا.
شب، گيج در تلاطم امواج.
باد هراس پيكر
رو مي كند به ساحل و . . .
رنگي كنار شب
بي حرف مرده است.
مرغي سياه آمده از راه هاي دور
مي خواند از بلندي بام شب شكست.
سر مست فتح آمده از راه
اين مرغ غم پرست.
در اين شكست رنگ
از هم گسسته رشتة هر آهنگ.
تنها صداي مرغك بي باك
گوش سكوت ساده مي آرايد
با گوشوار پژواك.
مرغ سياه آمده از راه هاي دور
بنشسته روي بام بلند شب شكست
چون سنگ، بي تكان.
لغزانده چشم را
بر شكل هاي درهم پندارش.
خوابي شگفت مي دهد آزارش:
گل هاي رنگ سر زده از خاك هاي شب.
در جاده هاي عطر
پاي نسيم مانده ز رفتار.
هر دم پي فريبي، اين مرغ غم پرست
نقشي كشد به ياري منقار.
بندي گسسته است.
خوابي شكسته است.
رؤياي سرزمين
افسانة شكفتن گل هاي رنگ را
از ياد برده است.
بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد:
رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است.



