چقدر سخته ! از مرگ بترسی و لی نتونی نفس بکشی
غم زندگی یه بغض شه و نذاره تا بتونی یه نفس راحت بکشی
نمی خوام بگم شکسته شدم نمی خوام بگم دیگه نمی تونم و نای برام نمونده
می خوام بگم از همه کس بی زارم.
از همه بدم میاد
می خوام بگم دیگه دنیا رو نمی خوام.
خسته شدم .بس که به غمش صبر کردم تا شاید فردا بهتر از امروز باشه
فردا ها ،امروز شدن و خبری از خوشی نشد
دیگه نمی تونم به بهانه ی مغرور بودن به زور هم که شده غم این زندگی نکبت تحمل کنم
پس کو خدا؟
کو خدایی که در اوج شکست خوردن شکرش گفتم
کجاست که ببینه من محتاج به کجا رسیدم
مگه قراره همه غصه هاش مال من باشه
مگه چندتا خدا داریم.خدای من خدای غصه و غمه؟
خدای مهربونی مال کیه؟
منم یه خدای مهربون می خوام
یه خدایی می خوام که اینه همه از شاد کردن دشمنای من شاد نشه
خدا یا دارم میمرم. به دادم برس.کمکم کن.
به تموم دلشکستگی های یه مادر قسمت می دم که به دادم برس

