تبليغاتX
لبخند بهانه ای برای زنده ماندن

لبخند بهانه ای برای زنده ماندن

لحظه هایت سرشار از این بهانه ها

 

چقدر سخته ! از مرگ بترسی و لی نتونی نفس بکشی

غم زندگی یه بغض شه و نذاره تا بتونی یه نفس راحت بکشی

نمی خوام بگم شکسته شدم نمی خوام بگم دیگه نمی تونم و نای برام نمونده

می خوام بگم از همه کس بی زارم.

از همه بدم میاد

می خوام بگم دیگه دنیا رو نمی خوام.

خسته شدم .بس که به غمش صبر کردم تا شاید فردا بهتر از امروز باشه

فردا ها ،امروز شدن و خبری از خوشی نشد

دیگه نمی تونم  به بهانه ی مغرور بودن به زور هم که شده غم این زندگی نکبت تحمل کنم

پس کو خدا؟

کو خدایی که در اوج شکست خوردن شکرش گفتم

کجاست که ببینه من محتاج به کجا رسیدم

مگه قراره همه غصه هاش مال من باشه

مگه چندتا خدا داریم.خدای من خدای غصه و غمه؟

خدای مهربونی مال کیه؟

منم یه خدای مهربون می خوام

یه خدایی می خوام که اینه همه از شاد کردن دشمنای من شاد نشه

خدا یا دارم میمرم. به دادم برس.کمکم کن.

به  تموم دلشکستگی های یه مادر قسمت می دم که به دادم برس

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 12:55  توسط نازنین دختر  | 

 

nazanindokhtar
من چیستم ؟
 
من چیستم ؟
افسانه ای خموش در‌ آغوش صد فریب
گرد فریب خورده ای از عشوه نسیم
خشمی که خفته در پس هر درد خنده ای
رازی نهفته در دل شب های جنگلی
من چیستم ؟
فریادهای خشم به زنجیر بسته ای …
بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون
زهری چکیده از بن دندان صد امید
دشنام پست قحبه ی بدکار روزگار
من چیستم ؟
بر جا ز کاروان سبک بار آرزو
خاکستری به راه
گم کرده مرغ دربه دری راه آشیان
اندر شب سیاه
من چیستم ؟
یک لکه ای زننگ به دامان زندگی
و زننگ زندگانی آلوده دامنی
یک ضحبه ی شکسته به حلقوم بی کسی
راز نگفته ای و سرود نخوانده ای
من چیستم ؟

…؟
من چیستم ؟
لبخند پر ملامت پاییزی غروب
در جستجوی شب
یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات
گمنام و بی نشان
در آرزوی سرزدن آفتاب مرگ

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 15:33  توسط نازنین دختر  | 

 

nazanindokhtar


شبی در گوشه می خانه گرفتم تیغ بر دستم
بگفتم خالقا ،یا رب تو فکر کردی که من مستم؟
تو فرعون را خدا کردی ،              
تو شیرین را زفرهادش جدا کردی...
تو در شرق خرابانت چه آتش ها به پا کردی!!
سپردی تیغ بر ظالم ،توبر مظلومجفا کردی..
خداوندا اگر روزی تو از عرشت به زیر آیی
لباس فقر پوشی! لبانت بر لبان کاسه مسکین گذاری ...
             کفر میگویی؛نمی گویی؟؟؟
خداوندا تو در قرآنت هزاران وعده ها دادی...
که نا مردان بهشت را نمی بینند
ولی من دیده ام نا مرد نامردان عالم را
که با خون مردان عالم کاخ می سازند
بیا و بنگر کاخ نامردان عالم را !!!
خداوندا تو گفتی اگر اهریمن شهوت بر انسان حکم فرما باشد
من اورا با سلب خشم خود مصلوب می سازم
ولی من دیده ام چشمان باز شهوت فرزندانی را
که دزدانه بر اندام لخت مادرش میلغزد
خداوندا تو گفتی زنا کردن حرام است و من ..
میدانم که در ساحل رود ارس با مریم عذرا
زنا کردی ؛نکردی؟؟
خداوندا اگر مردانگی این است و ...
رسمش همین است....
نامرد نامردم ....
اگر دستی به قرآنت بیالایم....
من ابله ،من نادان ؛ندانستم که چه گفتم
تو بگذر از گناهانم...
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و زیستن
چه دشوار است و بس!!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 15:24  توسط نازنین دختر  | 

خیلی وقته که نیومدم.

اومدم ببینم جه خبره؟

برمنمیای

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 11:58  توسط نازنین دختر  |